ترجمه



17.10.02

٭ ” تغيير در روان انسان، تنها انقلاب واقعي“

كريشنامورتي

قسمت هفتم از دوره اقامت در اروپا

مراقبه همواره نو هست و از آنجائيكه از يك پروسه و يا استمرار ناشي نميشود، هيچ گونه پيوندي با گذشته ندارد. كلمه نو قادر نيست نمود كيفي نوين و حالت سرزندگي آنچه را كه هنوز به وقوع نپيوسته، تصوير و يا تفسير نمايد. درست همانند شمعي كه خاموش شده و مجدداً روشن شود. شعله جديد، همان شعله قديم نيست، اگر چه شمع همان شمع است.
مراقبه زماني نمود استمرار و تداوم ميشود كه در آن انديشه نقش ايفا كند و براي آن فرم مخصوصي و يا هدف معيني را در نظر گيرد. انديشه آنچه كه بمثابه هدف و يا مضموني براي مراقبه در نظر ميگيرد باعث ميشود تا مراقبه به برده زمان تبديل شود. اما مراقبه اي كه هيچگونه تماسي با انديشه و در همين راستا با گذشته ندارد، از مكانيسم خاص خود پيروي ميكند كه همان مكانيسم نيز هيچ پيوندي با زمان ندارد. زمان كهنه را به نو متصل كرده و آنها را بمثابه روندي كه ريشه در ديروز دارند، تا شكوفا شدن در فردا نمودار ميسازد. اما مراقبه اساساً كيفيتي بغايت ديگرگونه از شكوفائي را بروز ميدهد. مطلقاً مرتبط به گذشته نبوده و منتجه تجارب ديروزين نيست و در همين راستا فاقد هرگونه ريشه اي در زمان هست.
مراقبه از تداوم و استمرار خاصي برخوردار است كه در آن از گذشت زمان اثري نيست. همين كلمه استمرار در رابطه با مضموني همچون مراقبه، امري كاملاً انحرافي است؛ زيرا آنچه كه ديروز رُخ داده، بهيچ وجه هماني نخواهد بود كه امروز بوقوع پيوسته. مراقبه اي كه در زندگي امروز جاري است، بيداري نويني است، شكوفائي نويني است متاثر از طراوت، زيبائي و سرزندگي.

در ميان ازدهام سنگين خيابانها كه مملو از اتوبوس، ماشين هاي شخصي و تراموا و بطور كلي ساير وسائط نقليه عمومي بوده و از سوي ديگر، تنگ بودن جاده ها و ازدهام ناشي از اياب و ذهاب مردم، همه و همه باعث ميشد كه ماشين ما راهش را خيلي آرام دنبال نمايد. در حول و حوش جاده رديف بيشماري از آپارتمانهاي مسكوني قرار داشتند كه در خود خانوارهاي زيادي را جاي داده اند؛ با تمامي مغازه ها و سوپرماركت هايش، و شهر بدينسان خودش را در جهات مختلف گسترش ميداد و بسياري از مزارع اطراف را در خود مي بلعيد. بالاخره به خارج شهر رسيديم، به زمين هاي سرسبز، مزارع گندم و باغهائي كه رديف درختان خردل با رنگ هاي زرد و بسيار سرزنده خود قرار داشتند. تفاوت رنگ بين مزارع گندم و رنگ سرزنده زرد وروشن خردل آنچنان گيرا بود كه درست همچون تداعي مقايسه اي بود بين سروصداي داخل شهر با آرامش خارج آن. در مسير اتوبان بسوي شمال اين سرزمين مي رانديم. جاده اي كه طول اين سرزمين را به دو نيمه تقسيم ميكرد. در مسير حركتمان مداوماً با بيشه زارها، رودخانه ها و آسمان آبي بسيار شفاف و بي نظير روبرو ميشديم.
صبح يك روز بهاري بود و شكوفه هاي بسياري در بيشه زارها بچشم ميخوردند و در كنار اين بيشه زارها درختان زرد رنگ خردل تا افق كشيده شده اند؛ پس از آن مزارع گندم قرار دارند. آنها نيز تا آنجائي كه چشم كار ميكند، ادامه دارند. جاده از ميان روستاها و شهرها و از جاده اي كنار دريا عبور كرد و مجدداً به بيشه اي وارد شد كه مملو از برگهاي تازه سبز شده و عطر دلپذير خاك بود؛ در تمامي اين مسير بوي سكرآور بهار و حياتي نوين تمامي فضا را پوشانده بود. در اينجا تو خود را در پيوندي مستقيم با طبيعت احساس ميكردي و ميتوانستي خود را براحتي جزئي از زمين بداني – درختان، برگهاي تازه و سبز، با رودخانه اي كه در همين نزديكي جريان داشت، و خلاصه با همه آنها. اين احساسي رمانتيك نيست كه ناشي از تداعي معاني تصويرسازيها باشد، بلكه همه اينها بطور واقعي در تو حضور داشتند، آسماني آبي و زميني كاملاً حاصلخيز.
ماشين در مسيري قرار گرفت كه به خانه اي بسيار قديمي منتهي ميشد و طرفين مسير پوشيده از درختاني بود كه برگهايي تازه سبز شده روي آن قرار داشتند با طراوت بي نظيري و تو ميتوانستي تنها از لابلاي شاخ و بالهاي تازه رسته اين درختان آسمان آبي را ببيني و آنگاه متوجه هارموني زيبائي ميشدي كه در پيش ديدگانت شكل ميگيرد. صبح بسيار دل پذيري بود و درخت مُرس اگر چه بسيار بزرگ و بلند بود، با اينهمه هنوز همه برگها و شاخه هايش بسيار جوان بودند.


او مردي چاق و درشت اندام بود با دستاني بسيار بزرگ، و درون يك صندلي بسيار بزرگ عملاً پهن شده بود. صورتي بسيار دوستانه و خندان داشت. بسيار عجيب است كه خيل كم پيش مي آيد كه ما با تمام چهره خود بخنديم. شايد بخاطر اينچنين زندگي بسيار خسته كننده، تكراري و يكنواختي است كه ما درآن غوطه ور هستيم، و ناشي از آن قلب هايمان بشدت زير فشار قرار گرفته و از احساس تهي شده. ما عموماً زماني به خنده مي افتيم كه مثلاً لطيفه اي مي شنويم و يا موضوعي در ذهنمان شكل ميگيرد. اما خنده اي كه قائم به ذات بوده و از بطن وجود انسان بوجود آمده باشد، هيچگاه با چنين خنده اي روبرو نمي شويم؛ تلخكامي كه ميوه اي كاملاً رسيده در جان انسانهاست انگار در همه انسانها حضوري قطعي دارد. ما هيچگاه جريان آب را نمي بينيم و خنده اي كه همراه آن و در بطن آن جاري است؛ ديدن خاموشي تدريجي نوري كه در چشمانمان جاي دارد، بسيار دردناك است؛ بنظر ميرسد كه فشار ناشي از نگراني ها و نااميدي همه عرصه هاي زندگي ما را با همه شور و شوقي كه در بطن آن موجود هست در خود فرو برده و فشاري كه توسط انديشه تحريك گشته و بطور مداوم بزرگ و مهم جلوه داده ميشود.

نسبت به فلسفه اي خاص در مورد مبداء پيدايش و همچنين نگرشي در رابطه با سكوت، علاقه مندي نشان ميداد ـ البته جالب توجه اين بود كه خود هيچگاه ساكت نمي ماند! ـ شما نمي توانيد سكوت را مثل پنير يا ساير چيزها از مغازه اي خريداري كنيد. شما نميتوانيد آنرا مثل بوته گل در باغچه خانه تان بكاريد. حضور و موجوديت آن ربطي به فعاليت ذهن و يا قلب ندارد. سكوتي كه همراه با پخش موسيقي بوجود مي آيد، سكوتي است كه محصول همان موزيك است كه همراه با آن عمل كرد دارد. سكوت تجربه نيست، انسان زماني به حضورش واقف ميشود كه ديگر از كنارش گذشته.
گاهاً به كنار رودخانه رفته و به جريان آب نگاه كن. اجازه نده كه حركات آب، نوري كه روي آن انعكاس مي يابد، و يا شفافيت و يا عمق جريان آب تو را به خواب برد. بدون كمترين تحرك انديشه به آن بنگر. سكوت در تمامي پيرامونت جريان دارد، در درونت، در رود، روي درختاني كه كاملاً بيحركت آنسوتر قرار گرفته اند. شما نميتوانيد اين سكوت را با خود به خانه بياوريد، يا آنرا در ذهن خود جاي دهيد و فكر كنيد كه به يك وضعيت خارق العاده اي دست يافته ايد. اگر چنين احساسي داريد، بدانيد كه آن سكوت نيست؛ در بهترين حالت شايد ياد و خاطره اي از آن باشد، يا يك تصور، يا گريزي بسيار رمانتيك از تمامي سروصداي پيرامون خود و ازدهامي كه ناشي از زندگي امروزين ماست.
از آنجائيكه عملاً چنين سكوتي هست، بهمين دليل، همه چيز نيز موجوديت مي يابد. موزيكي كه شما صبح امروز شنيده ايد، صدائي بود كه از بطن چنين سكوتي به گوشتان رسيد و شما آنرا شنيديد، چون شما در واقع ساكت بوديد و اين صدا در بطن چنين سكوتي بود كه از كنار شما نيز گذشته و به راه خود ادامه ميدهد.
از آنجائيكه گوش ما پر است از وزوزهاي ذهنمان، ما قادر نيستيم كه صداي سكوت را بشنويم. اگر شما عاشق باشيد و در اينجا سكوت نيز احاطه نداشته باشد، آنگاه انديشه تان عشق را به بازيچه اي اجتماعي تبديل ميكند كه با توجه به فرهنگ متعارف با حسادت برابر است و يا خدايان ريز و درشتي كه در همين راستا توسط دست و فكر در كنار يكديگر چيده شده اند. سكوت اما در هرجائي كه باشيد، در درون و بيرونتان احاطه دارد.


........................................................................................
8.10.02

٭ ” تغيير در روان انسان، تنها انقلاب واقعي“

كريشنامورتي

قسمت ششم از دوره اقامت در اروپا

مراقبه حالت همان ذهني است كه خود را از شناخته رهانيده. عبادت اما سمت گيري از دانسته اي بسوي دانسته اي ديگر است؛ حتي ممكن است كه نتايجي نيز دربر داشته باشد، اما تنها در محدوده آگاهي انسان است كه چنين نتايجي بروز ميكند ـ و آنچه كه بمثابه شناخته هم اكنون تسلط دارد تنها و تنها بحران و تقابل است، رنج و گيج سري است. مراقبه اما كنار نهادن همه آنچيزهائي است كه در ذهن انباشته شده. آگاهي بعبارتي ديگر همان مشاهده گر است، و او در راستاي همان چيزهائي كه بعنوان آگاهي در خود محفوظ داشته، ميتواند به پيرامونش بنگرد. تصاوير دريافتي اشت در راستاي دانسته ها و گذشته قرار دارد و مراقبه اما نقطه پاياني برا تمامي اثرات گذشته در ذهن است.

اطاق به اندازه كافي بزرگ بود با پنجره اي بسوي چشم اندازي از يك باغ گشوده ميشد و اين باغ نيز با درختان سپيدار احاطه شده؛ در پشت اين درختان صومعه اي قرار دارد كه بام آن به رنگ قرمز مي باشد. سحرگاهان پيش از طلوع خورشيد، چراغهائي در آنجا روشن ميشدند و ميتوانستي طلبه ها را ببيني كه با گامهائي بسيار نرم و آرام به اين سو و آن سو ميروند. صبح سردي بود، سوزي تيز از سوي شمال مي وزيد و درخت چناري ـ درختي كه خيلي بالاتر از درختان ديگر و حتي خانه ها قد كشيده بود ـ در كشاكشي بي پايان با جريان باد قرار داشت. اين درخت عاشق بادهاي ملايمي بود كه از سوي دريا مي وزيدند، نه چنين باد شمالي كه اينگونه تند و شديد بود؛ او با حركت آرام شاخه هايش پديد آورنده زيبائي خاصي شده بود. از سپيده دمان تا غروب آفتاب در محل خود ايستاده و با تمام وجود خود حتي آخرين تيغه هاي خورشيد را نيز جذب ميكرد و به شكلي از اشكال ترجمان امنيت و نظم طبيعت بود. پابرجاي بودن او و حضورش براي همه درختان، بيشه زاران و بوته ها نماد اعتماد و باور به خود بود. ميبايست درخت كهنسالي باشد. با اينهمه بشر كمترين نگاهي بسويش نمي اندازد. انسان شايد از تنه آن براي ساختن خانه استفاده كند، و هرگز به كمبود او در ميان ساير درختان و بوته ها و غيره پي نبرد؛ زيرا انسانهائي كه در اين سرزمين زندگي ميكنند براي درختان ارزش زيادي قائل نيستند و بطور كلي طبيعت جاي بسيار كوچكي را در ذهنشان اشغال ميكند. و در بهترين ميتواند نمادي باشد براي دكور و نمايش. مثل خانه هاي ويلائي زيبائي كه باغچه اي بسيار منظم و زيبا در آن ساخته اند با درختاني كه با سايه روشن هاي دلپذيرشان خانه را زير پوشش خود قرار ميدهند. اما اين چنار چنين نقشي را براي هيچ خانه اي ايفا نمي كند. او تك درختي تنهاست، ايستاده روي پاي خود و خيلي راحت و در عين زمان با حركتي بسيار ملايم كه از جوشش دروني اش ناشي ميشود، حياتي زنده را درون و پيرامون خود پيش ميبرد؛ و آن صومعه با باغي كه دورادورش را احاطه كرده و اين اتاق با همه فضاي گسترده اش، همه اينها براحتي زير پوشش سايه اين درخت قرار ميگيرند. او با همه جوشش دروني اش و با وقار و تمانينه، طبعاً ساليان طولاني تري نيز به حياتش ادامه خواهد داد.


توي اتاق افراد مختلفي بودند. آنها براي ادامه صحبتي كه چندروز پيشتراز اين با هم داشتيم، برگشته بودند. بيشترين اين افراد را جوانان تشكيل ميدادند؛ برخي ها با موهائي بلند، بعضي ها ريش داشتند، شلوارك به پا كرده و يا دختراني كه دامنهائي كوتاه پوشيده با لبهائي رُژ ماليده و با موههائي كه بخوبي آرايش شده بود.
صحبت با مباحثي سطحي آغاز شد؛ آنها خودشان هم بطور مشخص نمي دانستند كه درباره چه چيزي ميبايست صحبت كنند.

- ” طبيعي است كه ما نظم عملاً موجود را نپذيرفته و آنرا رعايت نمي كنيم.“ يكي از اين افراد صحبتش را با چنين جمله اي ‎آغاز نمود، ” با اينهمه ما بنحوي از انحاء در بطن آن غرق و در دستانش اسير هستيم. آيا اساساً بين ما و نسل گذشته، با همه اعمال، خواسته ها و ساخته و غيره شان، هيچ گونه ارتباطي هست؟“

- اينكه صرفاً در تقابل با آنها قرار گيري نميتواند پاسخ مناسبي با اين سوال باشد، اينطور نيست؟ قيام در برابر هرچيزي خود يك واكنش است، اما يك پاسخ طبعاً اثرات خاص خودش را همراه دارد. هرنسلي از نسل هاي پيشين خود تاثير گرفته و اين روند كماكان دنبال ميگردد و صرفاً تاكيد كردن به اين واقعيت، نميتواند به رهائي ذهن منجر گردد. حتي هر گونه تعبد و گردن گذاردن بدانها نيز خواسته و ناخواسته به تقابل و كشمكش منجر خواهد شد. تقابلي كه گاهاً خشونت هائي را نيز همراه دارد. اين خشونت ميتواند تحت عنوان مبارزات دانشجوئي باشد يا به هرج و مرج هائي در شهرها منجر شود يا حتي به درگيري و جنگ و طبيعي است كه همه اينها در بيشترين ابعاد هم اكنون نيز بكار گرفته ميشوند و هيچ نشانه و يا نمودي براي پايان بخشيدن به بحران مربوطه بچشم نمي خورد.

- ” اما چطور ميتوانيم با جامعه موجود و پيش رويمان برخورد كنيم؟“

- اگر منظورتان اين است كه برخي نواقص را برطرف كرده و اصلاحاتي در آن وارد كنيد، آنهم روي جامعه اي كه هر روز بي ريشه تر ميگردد، خود دامن زننده جنگ ها و تفرقه هاست، بطور مداوم به تجزيه و تفكيك همه چيز مشغول است، آنگاه بايد بدانيد كه اعمال شما تاثير بسيار ناچيزي رويش خواهد گذاشت. اصلاح طلبي خود خطري جدي براي تحولي است كه ميبايد بطور بنيادين در حيات انسان رُخ دهد. از كليت موجوديت چنين جامعه اي ميبايد بدور بود، از تمامي اخلاقيات، باورها، اديان و خلاصه هر آن چيزي كه مورد تائيد و تاكيدش ميباشد؛ در غير اينصورت انسان كماكان با همان نوع اسارتي در گير خواهد بود كه پيشتر از اين حياتش را در احاطه خود داشته، حتي عليرغم اينكه ممكن است برخي تغييرات سطحي نيز در آن وارد كرده باشيد.
زماني كه شما ديگر حسود نباشيد و يا عصباني نشويد، بدنبال موفقيت و قدرت نباشيد، آنگاه عملاً خارج از نرم هاي عادي خواهيد بود. از جنبه رواني چنين حالتي آنگاه برايتان بوقوع مي پيوندد كه بتوانيد خودتان را بطور عميق دريابيد؛ بدان گونه كه بتوانيد سهم خود در مجموعه اين وضعيتها را تشخيص دهيد، سهم خود در حركتي كه توسط انسان بعنوان حيات جامعه پايه ريزي شده ـ بعنوان فردي كه نمود عملكرد هزاران ساله بشريت، از نسلهاي پيشين تا نسل كنوني بوده و ارمغان اين حركت، جامعه اي است كه پيش رويمان هست. تنها آن زماني ميتوانيد به درك رابطه خود با نسل گذشته برسيد كه بتوانيد جايگاه خود بمثابه يك موجود بشري را بطور دقيق تشخيص دهيد.

- ” اما يك فرد چگونه قادر خواهد بود تاثيرات بسيار عميق كاتوليك بودن خود را كنار نهد؟ حالتي كه بسختي و عميقاً در ما نقش بسته و در مغز و شعور ما جاي بسيار ويژه اي را اشغال كرده؟“

- فرق نمي كند، شما كاتوليك، مسلمان، هندو و يا كمونيست باشيد؛ آنچه كه عملكرد دارد تاثير تبليغات چه در محدوده يكصد سال، دويست سال و يا حتي چندين هزار ساله مي باشد.اين تبليغات است كه زمينه ساز ساختاري است براي تصور كردن و تصوير گرائي؛ اين تبليغات است كه زمينه ساز چيزي ميشود كه ما نامش را شعور خودآگاه نهاده ايم. ما در تمامي زمينه ها، از چيزي كه مي خوريم و يا مينوشيم گرفته تا از نظر اقتصادي، مالي، فرهنگي و خلاصه در تمامي عرصه ها تحت تاثير جامعه اي قرار ميگيريم كه زندگي ما درونش پيش ميرود. در واقع ما خود همان فرهنگ هستيم، ما خود همان جامعه هستيم. و درست زمانيكه شما در تقابل با خود قرار مي گيريد، اگر جايگاه خودتان را تشخيص ندهيد، آنگاه اين تقابل شما عين هدر دادن انرژي خواهد بود. اما اگر بدون هرگونه پيش داوري فقط درك كنيد كه كي هستيد ـ چنين حالتي شما را به عملي رهنمون مي نمايد كه بطور اساسي با آنچه كه يك اصلاح طلب و يا حتي يك انقلابي انجام ميدهد، متفاوت خواهد بود.

- ” وليكن شعورناخودآگاه ما ميراثي عام و جمعي است از بشريت كه بما به ارث رسيده و بنظر بسياري از روانشناسان ميبايست اين نكته ابتدا به ساكن درك گردد.“

- من نمي فهمم شما چرا اينقدر براي شعورناخودآگاه اهميت قائليد. اين امر نيز به اندازه شعورخودآگاه در عين بي اهميت بودن، تنها و تنها از جنبه ظاهري است كه جالب جلوه ميكند؛ و تاكيد روي آن و قائل شدن اهميتي بيش از حد برايش، كمترين تاثيرش اين خواهد بود كه آنرا هرچه بيشتر تحكيم مي بخشد. از لحظه اي كه به ارزشمندي حقيقت وجود پي بريد، درست مانند برگي كه در فصل پائيز از روي درخت به زمين مي افتد، همه حالات بروز شعور چه خودآگاه و يا ناخودآگاه از صحنه نظر شما محو ميگردد. منظور ما اين است كه برخي چيزها داراي آنچنان اهميتي هستند كه آنها را حفظ كنيم و بقيه را ميتوان براحتي دور ريخت. جنگ برخي تاثيرات سطحي خوب بهمراه دارد، اما بسادگي ميتوان به اين نظريه دست يافت كه جنگ بزرگترين فاجعه انساني است. ادراك بشري در هيچ راستائي قادر تاكنون قادر نبوده كه مشكلات انساني را حل كند. انديشه تلاش كرده كه از راههاي بيشماري بر ترس ها و نگراني هاي انساني غلبه كند و بر آنها محاط گردد. اين انديشه و شعور است كه برپادارنده كليسا است، ناجي و مرجع مذهبي را علم كرده؛ انديشهمفهومي مانند ملي گرائي را شكل داده؛ انديشه مردم را ابتدا به ساكن در يك مليت و سپس درون آن به گروهها و طبقات گوناگون تقسيم كرده، تا بدينسان در برابر يكديگر و در جنگ با يكديگر قرار گيرند. انديشه انسان را از انسان جدا ساخته، و بعد از آنكه هرج و مرج و تالمي گرانبار و عظيم بروز نموده، آنگاه تلاش مي كند تا براي برون رفت از آن و شكل دهي وحدت بين انسانها راهي بيابد. همه آن كارهائي كه انديشه انجام ميدهد، بدون كمترين ترديدي منشاء خطر و نگراني ميگردد. شناسائي خود بمثابه يك ايتاليائي يا هندي يا آمريكائي، بنيادي ترين و مشخص ترين نمود انحراف انسان است؛ و همه اينگونه امور كارهائي است كه انديشه شكل دهنده آنهاست.

- ” آيا عشق ميتواند تنها پاسخ درخور به همه اين امور باشد؟“

- كماكان ره به خطا مي بريد! آيا شما از حسادت، از اميال رها هستيد؟ آيا شما تنها و تنها اين كلمه عشق را بمثابه چيزي كه فكر برايش مفهومي و يا چارچوبي را در نظرگرفته، مورد استفاده قرار نمي دهيد؟ بدانيد، اگر فكر برايش مفهومي قائل شود، آنگاه ديگر بهيچ وجه چنين چيزي عشق نخواهد بود. كلمه عشق بهيچ وجه خود عشق نيست – درست منظوري كه شما از ابراز اين كلمه در نظر داريد ـ انديشه همان گذشه، خاطره و مجموعه تجارب مي باشد و دانشي است كه از چنين جايگاهي براي هرحالتي كه پيش مي آيد، پاسخي را در نظر ميگيرد. چنين پاسخي ناقص بوده و بحران زاست. چون انديشه همواره كهنه است؛ انديشه هيچگاه قادر نيست نو باشد. هنر نوين همان پاسخي است كه انديشه عنوان ميكند، همان ادراك انساني و هرچقدر هم كه تلاش كند تا نوين باشد، خواه ناخواه و در واقع امر كهنه است؛ و هيچگاه قادر نخواهد بود به همان تازگي و سرزندگي و زيبائي باشد كه تپه پيش رويمان هست. تمامي ساختاري كه توسط انديشه شكل ميگيرد ـ چه بعنوان عشق، خدا، بمثابه فرهنگ، ايدئولوژي هاي مطروحه توسط هيئت سياسي احزاب ـ تماماً بطور همه جانبه ميبايد كنار گذاشته شوند، آنگاه آن چيز نوين خودش را مي نماياند. نو چيزي نيست كه در بطن پاسخي كهنه بروز نمايد. شما در عمل از كنار گذاردن همه جانبه كهنه وحشت داريد.

- ” بله، وحشت داريم. چون اگه همه اينها را كنار بگذاريم، آنگاه چه چيزي برايمان باقي مي ماند؟ آنگاه چه چيزي مبناي حيات ما تلقي ميشود؟“

- همين سوال خود محصول انديشه است، اينكه چنين خطري را مجسم كرده و بيم دارد و مايل است تا در اين زمينه بطور كامل مطمئن گردد. يا بهرحال چيزي را بيابد كه با آن كهنه را در هرحالتي محفوظ دارد. شما مجدداً در چنگال انديشه گرفتار آمده ايد. اما اگر واقعاً و نه فقط در چارچوب كلمات و مفاهيم استفهامي ميخواهيد تمامي مجموعه ساختاري انديشه را ناديده بگيريد، آنگاه اين امكان خواهد بود كه به دريافت نو نائل آييد. – موجوديتي بغايت نوين از زندگي را، نگرش و عمل كردن از چنين جايگاهي را متوجه مي شويد. ناديده انگاشت و كنار نهادن، يكي از مثبت ترين عمل هاست. فاصله گرفتن از يك انحراف، كنار نهادن آن حتي پيش از آنكه بدانيم حقيقت چيست، دانستن و احاطه داشتن به اين نكته كه ناديده گرفتن چيزي به شيوه اي انحرافي چگونه عملكردي داشته و آن را نيز كنار نهيم، همه اينها زمينه ساز عملي ميگردد كه بطور مستقيم و بدون فوت وقت بروز ميكند؛ آنهم از جايگاه ذهني كه از انديشه و عملكرد آن رها شده. ديدن اين گل با توجه به تصوري كه انديشه از آن در ذهن دارد، با ديدن اين گل بدون هيچگونه تاثيري از انديشه، بطور اساسي متفاوت است. رابطه بين اين گل و مشاهده گر، همان تصور و تصويري است كه انديشه از اين گل ارائه ميدهد. و اين امر عامل ايجاد فاصله بين بيننده و موضوع مورد نگرش مي شود.
اگر بين اين گل و نگاه شما هيچ تصوري موجود نباشد، آنگاه زمان و تاثيرات آن محو شده و از بين ميرود.


........................................................................................
26.9.02

٭ ” تغيير در روان انسان، تنها انقلاب واقعي“
كريشنامورتي

قسمت پنجم از دوره اقامت در اروپا

مراقبه پاياني است بر نقش و تاثير كلمه. سكوت با كمك كلمه شكل نمي گيرد. زيرا كلمه نمود و نشانه انديشه است. عملي كه بر مبناي سكوت ذهن و بطور كلي بر مبناي سكوت شكل ميگيرد، اساساً با عملي از جايگاه استفاده از كلمه متفاوت است؛ مراقبه، رهانيدن ذهن از تمامي اشكال سمبليك، تصاوير و يادهاست.

صبح امروز انبوه برگهاي تازه سبز شده سپيدارها در وزش نسيم به بازي شادمانه اي مشغول بودند. امروز، روزي بهاري است و تپه ها پوشيده از شكوفه هاي تازه درختان فندق، گيلاس و سيب هستند. تمامي زمين مملو از حياتي تازه است. درختان چنار كماكان در همان حالت ثابت خود به نظر ميرسند، اما درختان رو به رشد ميوه، شاخه در شاخه لابلاي يكديگر تنيده شده اند و در كنار همه اينها رديف درختان سپيدار سايه هاي متحركي را ايجاد كرده اند. در مصب كنار جاده كه خود نشانه اي از گذرگاه رودخانه اي قديمي دارد، آبي تازه جريان يافته است.
در هوا عطر خاصي به مشام ميرسد و انگار هر تپه اي با تپه ي ديگر فرق دارد. روي برخي از آنها ساختمانهائي قرار دارند كه در ميان حلقه اي از درختان چنار و زيتون جاي گرفته اند. جاده در لابلاي اين تپه هاي نرم پيچيده و پيش ميرود.
طراوت بهاري در اين صبح بر تمامي منطقه احاطه دارد با زيبائي خيره كننده و هوائي پاك؛ و ماشين نيز با قدرت تمام و بدون كمترين لرزشي در ميان جاده پيش ميرود. بنظر ميرسد كه انتظام خارق العاده اي بر تمامي منطقه حاكم است، با اينهمه در هرخانه اي حالتي از بي نظمي حكمفرماست ـ انساني در برابر و در مخالفت با انساني ديگر، كودكاني كه جيغ مي كشيدند و يا مي خنديدند؛ زنجيره اي از اندوه و درد تمامي اين خانه ها را بهم متصل ميكرد. بهار، پائيز و زمستان هيچگاه تاثيري روي اين زنجيره نداشت.
با اينهمه صبح امروز نمودي از تولدي تازه بود. هيچكدام از برگهاي تازه سبز شده اندك تصوري از زمستان نداشتند؛ حتي هيچ چيز درباره پائيز نمي دانند؛ آنها بسيار حساس بوده و بهمين دليل كاملاً بي آلايش و پاك هستند.
از پشت اين پنجره ميتوان مناره هاي عمارات قديمي را كه از سنگ مرمر ساخته شدند، ديد و به صداي ساعت هايشان در حالات و اوقات مختلف گوش فرا داد؛ در اين ساختمانها سمبل هائي از بيم و اميد را در ميان تاريكي جاي داده اند. امروز عملاً صبحي دلپذير بود، با اينهمه با تعجب فراوان متوجه ميشدي كه پرندگان بسيار كمي در اين حول و حوش بودند؛ شايد بخاطر اين بود كه، ساكنين اين منطقه آنها را بعنوان نوعي ورزش و يا صرفاً از روي تفنن مي كشتند؛ انگار بهمين دليل آنها كاملاً بي صدا هستند.


او يك نقاش بود. مدعي بود كه بعنوان مهندس در ساختن پل نيز استعداد ويژه اي دارد. موههاي بلندي داشت، دستاني بسيار خوش فرم و غرق در تخيل ناشي از موقعيت خودويژه اش و توانائي هاي خود بود. صحبت هايش را با چنين فضائي روحي شروع كرد ـ با همه احكامي كه مطرح ميكرد و نتايجي كه از آنها ميگرفت ـ و پس از آن مجدداً به دنياي دروني خودش برگشت. اشاره ميكرد كه تابلوهايش را خوب ميخرند و اينكه بارها نمايشگاه هاي فردي برپا كرده و از اينكه قادر بود چنين كارهائي را پيش ببرد، غرور خاصي او را در خود فرو ميبرد؛ غروري كه در تمامي حرفهايش نمودار بود.
انسان بدينگونه دور خود ديواري ساخته و در چنين محدوده اي خودش را با علائق منحصر به خود مشغول ميكند؛ چه بصورت درگير شدن در كسب و كار، و يا همچون زنان خانه دار كه به كار خانه مشغول شده و آنگاه در انتظار شوهرانشان و يا فرزندانشان مي مانند؛ و يا همچون نگهبانان موزه ها و يا رهبران اركستر، هركدام از انسانها در چارچوب خاص خود زندگي مي كنند و هر بخشي و هر جزئي از چنين اعمالي بجاي خود از اهميت ويژه اي برخوردار ميشوند. بدون اينكه كمترين ارتباطي با ساير اجزاء داشته باشند. و حتي گاهاً در برابر اجزاء ديگر و اشتغالات ديگر قرار ميگيرند و همه آنها نيز با اشتياق خاصي، همراه با ارزش گذاري اجتماعي ويژه اي و حتي با پيامبران مختص به خود، زندگي شان را پيش ميبرند. آن تيره از انسانها كه با امورات ديني و از اين قبيل سروكار دارند، فاقد هرگونه پيوندي با افرادي هستند كه در كارخانه ها كار مي كنند و يا شاغلين در كارخانه ها هيچ رابطه اي با هنرمندان ندارند. يا ژنرالهائي كه با سربازان هيچ رابطه اي ندارند؛ و يا روحانيوني كه با عوام كمترين تماسي ندارند. جامعه همه اين اجزاء را جمع كرده و اما خيرخواهان و اصلاح طلبان به سهم خود تلاش ميكنند تا شكستگي ها و نواقص درون اين مجموعه را اصلاح كنند و معايبش را برطرف نمايند. با اينهمه انسان حياتش را در لابلاي اجزائي اينچنين معيوب، منفرد و خودويژه با نگراني و التهاب و با تمامي اشكالاتش پيش ميبرد. آنچه كه ما را بهم پيوند ميدهد، همين تجمع بي انتظام و درهم و برهم است؛ نه اينكه در راستاها و يا ساختارهاي معيني متخصص باشيم.
در حرص و آز بمفهوم عام خود، در انزجار، در تنفرداشتن، در استفاده از خشونت در گسترده ترين حالاتش، همه ما بهم مرتبط هستيم. و چنين خشونتي است كه فرهنگ و روان اجتماع را مي سازد. و ما از آن در زندگي روزمره مان بهره ميگيريم. همه اينها نمود تفكيك ذهن و قلب از يكديگر است ـ خدا و تنفر، عشق و خشنونت ـ و در چنين فضائي ناشي از دوگانگي، شعور انساني خود را گسترش داده و بر همه عرصه ها مسلط ميگردد.
وحدت انساني بر مبناي ساختاري كه ذهن انسان آنرا مجسم كرده باشد، شكل نمي گيرد.همكاري مضموني نيست كه بر پايه ادراكات شكل گيرد. عشق و تنفر هيچگاه نميتوانند به يگانگي برسند؛ و با اينهمه ذهن تلاش دارد به چنين حالتي دست يابد و آنرا پايدار سازد. يگانگي بطور اساسي و در تماميت خود، خارج از چنين عرصه و محدوده اي قرار دارد و انديشه هيچگاه قادر نيست از آن تجسمي داشته و در آن نقشي ايفا كند.
فرهنگ و تمدن كنوني كه غرق در توحش و تنفر و خشونت است، با همه تقابل و جنگ هايش، ساخته شعور و انديشه انسان است و دقيقاً همين تمدن و فرهنگ تلاش دارد تا انسان را براي انتظام امور و كسب آرامش زير فشار قرار دهد. با اينهمه انديشه عليرغم همه تلاش هاي خود، هيچگاه قادر به برپائي نظم و آرامش نخواهد بود. فكر و شعور ميبايست آرام گيرند تا آنگاه عشق موجوديت يابد.


........................................................................................
19.9.02

٭ ” تغيير در روان انسان، تنها انقلاب واقعي“كريشنامورتي

قسمت چهارم از دوره اقامت در اروپا

مراقبه هيچ شباهتي به نيايش ندارد. دعا و استغاثه، از احساس بدي نسبت به خود ناشي ميشود، احساسي از بيچارگي و بدبختي. زماني كه شما با مشكلي و يا با اندوهي مواجه مي شويد، دست به نيايش برميداريد؛ اما اگر احساس خوشحالي و خوشبختي در شما باشد، شاد باشيد، هيچگاه دست به تضرع و استغاثه نمي زنيد. اين احساس تلخ بدبختي براي خود كه درون انسان بطور ريشه اي جاي گير شده، بنيادي اساسي براي انفراد است. فردي كه منفك شده باشد و يا تلاش كند كه متفاوت باشد، و يا آني كه سعي ميكند خودش را با چيزهائي كه در انفراد قرار ندارند، معرفي كرده و خودش را همگام با آنها جلوه دهد، در هرحالتي كه باشد خود زمينه ساز درد و انفراد ميگردد. در چنين ابهاماتي است كه زمينه نيايش و دستي بسوي آسمان دراز كردن فراهم ميگردد؛ يا از همسر و يا همراه خود كمك مي طلبد و يا بگونه اي ديگر، براي خدائي ساختگي دست به نيايش ميزند. براي چنين تضرعي شايد كه پاسخي هم بگوش رسد، اما اين اصوات چيزي بيش از واگويه همان استغاثه ها نيست و كماكان كاربردش در همان محدوده احساس بدبختي و انفراد است.
تكرار كلمات و اصوات و يا دعاها درست همانند خواب كردن خود بوده و باعث به بندكشيده شدن انسان درون خود ميگردد. و بهمين دليل كاري بشدت مخرب ميباشد. راههائي كه انديشه براي مجزا نمودن انسان از انسانها و يا پديده هاي ديگر پيش پاي ميگذارد، همواره راه هائي هستند كه در چارچوب دانسته ها ميگنجند و پاسخي كه براي دعاها و عبادت ها دريافت مي شود پاسخي است كه شكل گرفته در دانسته ها و شناخته هاست.
مراقبه اساساً متفاوت از اين كارها و اعمال است. انديشه هيچگاه قادر نخواهد بود كه بميدان عمل آن وارد گردد؛ در آنجا هيچ اثر و نشانه اي از تفرق و انفراد نيست و در همين راستا نيازي نخواهد بود كه خود را با چيزي و يا فردي همگام كرده و همراه سازيم. مراقبه فضائي باز و گسترده است؛ هيچ نمودي كه از عالم غيب باشد، در آن جاي ندارد. همه چيز عريان و آشكار است، با روشني و شفافيت كامل. آنگاه است كه در اين ميانه عشق و زيبائي و شگفتگي، نمودار ميگردد.

سحرگاه صبحي بهاري بود كه در آن ابرهاي در حركت از يك سوي آسمان آبي به آرامي بسوي غرب در حركت بودند. خروسي شروع به خواندن آواز صبحگاهي نمود و اين امر به اندازه كافي عجيب بود كه در يك شهر تقريباً پر جمعيت چنين صدائي را بشنوي. آوازش را از همان سحرگاه شروع كرده و بيش از دوساعت شروع روزي جديد را به همگان اطلاع ميداد. درختان هنوز لخت بودند، اگر چه روي برخي از شاخه هايشان در اينجا و آنجا جوانه اي زير نور شفاف صبحگاهان خودي نشان مي داد.
زماني كه كاملاً آرام بوده و هيچ انديشه و فكري در ذهنت شكل نمي گيرد، دقيقاُ قادر ميشوي صداي ساعت هايي را كه در بالاي عمارات بلند قرار دارند، بشنوي و تشخيص دهي كه چگونه يكي پس از ديگري زمان را اعلام مي كنند. اين ساختمانها مي بايد خيلي دور باشند، و صداي آنها در فاصله اي كه خروس از خواندن باز مي ايستد، در اطراف تو پخش شده و به گوش ميرسد. حتي چگونگي گذر آنرا نيز ميتواني حس كني ـ حتي با آنها همراهي كرده و مي بيني كه پس از گذر از راه هائي بسيار دور در بي نهايت محو مي شوند. آواز خروس و صداي بم و عميق ساعتي از آن دورها، تاثير بي نظيري در تو دارند. از سروصداي معمول شهر هنوز خبري نيست و شهر هنوز بيدار نشده. هيچ چيزي كه بتواند اين صداي واضح و مشخص را قطع كند، وجود ندارد. تو اين صداها را نه با گوشهايت بلكه با قلبت مي شنيدي، و نه با فكري كه قادر است، صداي ساعت را از صداي خروس تميز دهد، بلكه اين اصوات براي تو نمود امواجي خالص بودند. اين امواج از بطن سكوت و آرامش زاده شده اند و قلبت با جذب آنها بهمراه شان تا بطن قرون و اعصار پيش رفته و پيش خواهد رفت. اين ها امواجي سازمانيافته و منظم نبودند، مثل موسيقي و يا حتي ضرب ناشي از سكوت بين دو نت، اينها صداهائي نبودند كه در زمان بازايستادن از صحبتي ميتواني براي شنيدنش گوش تيز كني. همه اينگونه صداها، اصواتي هستند كه ميتوان با ذهن و يا با گوش آنها را شنيد. زمانيكه با قلبت بشنوي، آنگاه دنيا مملو از صداست و چشمانت دنيا را بسيار روشن و شفاف خواهد ديد.

***

رويهمرفته ميتوان او را زن جواني در محسوب كرد كه لباسي بسيار مناسب و با سليقه به تن كرده، با موههائي كه آرايش شده و كوتاه بود. حالتي رسمي و بسيار جمع و جور داشت. از گفته هايش اينگونه به نظر ميرسيد كه به هيچ تخيل و يا تصوري كه او را در خود فرو برد، در خود و يا پيرامونش، ميدان نمي دهد. فرزنداني دارد و آدمي بسيار جدي بنظر ميرسد. شايد زماني كه جوانتر بوده، بعضاً نمودهايي احساسي نيز در او بروز كرده، اما حال انگار كه دنياي رمانتيك شرقي برايش فاقد كمترين جذبه و درخشش بوده و يا اعجاب انگيز باشد ـ چه بسا اينطور خيلي هم بهتر بنظر ميرسيد ـ خيلي ساده و بدون كمترين شبهه اي صحبت ميكرد.

- ” بنظرم از تلاشم براي خودكشي مدت زيادي ميگذرد، زمانيكه حادثه اي كاملاً غيرمترقبه برايم رخ داده بود. در همين راستا، احساس ميكنم كه زندگي ام در واقع همان زمان به پايان رسيده. اگر چه از نظر نمود ظاهري فرزنداني دارم و جسم من زندگي معيني را دنبال ميكند، اما احساسم اينگونه است كه زندگي ام پايان يافته.“

- آيا تا كنون متوجه شده ايد كه بسياري انسانها بدون اينكه خود بخواهند و يا نسبت بدان آگاه باشند، به زندگي خود پايان ميدهند؟ البته پريدن از پنجره حالت بسيار تندروانه و تراژيكي دارد. ما ديواري در حول و حوش خود ساخته و پشت آن به زندگي دروني خودمان ادامه ميدهيم ـ حتي اگر شوهري، همسري و يا فرزنداني نيز داشته باشيم - چنين حالتي از زندگي منفرد و مجزا، همان خودكشي است. و اين شيوه زندگي همان چيزي است كه اخلاق متعارف ديني و يا اجتماعي آنرا مبنا قرار داده و مبلغ آن ميباشد. عملي در راستاي مجزا كردن خود، همانند بستن خود به زنجيره اي است كه به جنگ و يا آخرالامر به تخريب خود منجر مي گردد. هركسي در تلاش هست تا زندگي معيني را در راستاي هويتي مشخص دنبال نمايد؛ با تاكيد روي اعمالي كه خود منحصراً انجام ميدهد و همه تعبي را كه ناشي از كسب هويت نصيبش ميگردد؛ و بدينسان او دور خود حصاري بنا كرده و خودش را محدود ميكند. زمانيكه يك باور يا يك ايده، انساني را در دستان خود مهار كرده باشد، زندگيش دقيقاً همان خودكشي تدريجي است. قبل از اينكه آن حادثه معين در زندگي شما رخ دهد، زندگي شما با تمامي اعمالي كه در پيرامونتان مطرح بوده، همواره بصورت يكي در برابر سايرين پيش ميرفته. و زمانيكه يكي فوت ميكند، يا خدائي نابود ميگردد، زندگي اش نيز همراهش از بين ميرود و در دست فرد مانده برجا، چيزي نمي ماند كه نمود مفهومي بمثابه زندگي باشد. عليرغم اينكه انسان بجاي خود بسيار عمل گراست، با اينهمه براي زندگي خود مفهومي را مي جويد ـ كاري كه متخصصين و يا صاحبان قدرت در جامعه، همواره مبلغ آن هستند – اما اگر انسان خودش را به يك مفهوم بند كند از همان زمان خودكشي او آغاز ميشود. هرنوع وابستگي مخرب و برابر با خودكشي است، چه وابستگي به نامي مثل خدا باشد، يا سوسياليسم و يا هرچيز ديگري.
شما، خانم عزيز ـ البته تاكيد ميكنم كه منظورم توهين و تحقير و امثالهم نيست. ما صرفاً مباحثه اي را همراه يكديگر پيش مي بريم ـ علت اينكه دست به خودكشي زديد، و يا تصور ميكنيد كه مثلاً زندگي شما در عمل پايان يافته ، بدين جهت بوده، آنچه را كه خواهانش بوديد، قادر به دستيابي بدان نبوديد؛ يا چيزي بوده كه آنرا از داده محسوب ميكرديد؛ يا حتي مايل بوديد احياناً از در بسته اي بگذريد. درست همچون حالاتي كه در زمان اندوه و يا حتي احساس رضايت با آن روبرو مي شويد، اسير كردن خود به جلب توجه و تائيد و يا حتي محدود كردن خود در پشت حصاري براي محفوظ ماندن، خواه نا خواه تاريكي ها و تلخي هاي ناشي از چنين انفكاك و انزوائي را بهمراه مي آورد. ما زندگي نمي كنيم، ما روندي از خودكشي تدريجي را طي ميكنيم. از لحظه اي كه چنين روندي باز ايستد، زندگي آغاز مي شود.

- ” من كاملاً متوجه منظورتان هستم. حال ميتوانم براحتي اعمالي را كه انجام داده ام، ببينم. اما با اين همه چكار ميتوان كرد؟ چگونه ميتوانم در پي ساليان دراز زندگي در حالتي از احساس مرگ و نابودي، حال مجدداً برگردم؟“

- شما نميتوانيد برگرديد؛ اگر ميتوانستيد عقب گرد كنيد، طبعاُ ميبايست همان روش قديمي را دنبال ميكرديد و انده كماكان بر شما غلبه ميكرد، درست همانند ابري كه با باد از صحنه خارج ميشود. تنها كاري كه پيش رويتان نمود مي يابد، اين است كه به زندگي خود عميقاً بنگريد و دريابيد كه پيش بردن يك زندگي منفرد، منزوي، مخفيانه و از اين قبيل صرفاً در جهت ارضاء اميال فردي است و خود حركت مستقيم بسوي مرگ است. در چنين وضعيتي از زندگي منفرد و منزوي هيچ نمودي از عشق جاي ندارد. عشق مبرا از هر نمودي از هويت است. تمايلات و تلاش براي دستيابي بدانها، زمينه ساز برپائي ديواري براي جدائي است. زمانيكه هيچ نشاني از سد و مانع نباشد، مرگ ديگر جائي ندارد. خودشناسي تنها دري است كه پيش روي شما گشوده است.


........................................................................................
برگشت